شیرین کاریهای ناز دلم
سلام به نفس مامی چند روز بود که بابایی به خاطر کلاس ضمن خدمت رفته بود مشهد و من و شما رفته بودیم خونه آقاجون . از قضا دیشب مامان جون و آقاجون میخواستن برن بله برون وحید (پسرعمه مامانی) و من چون امتحان داشتم مامان جون زحمت کشید و شما رو با خودش برد . از مراسم اونجا نمیگم که جنابعالی خونه مردم رو بازار شام کردی به قول مامان جون هرکاری رو که تا حالا نکردی اونجا انجام دادی و آبروی ما رو پاک بردی . وقتی اومدی خونه ازت پرسیدم : سبحان کجا رفتی ؟ شما هم لبخندی زدی و گفتی : عیوسی (عروسی) من بعد گفتم : اونجا چیکار کردی ؟ شما شروع کردی به دست زدن و گفتی : دس بعد هم کمرت رو ...
نویسنده :
مامان سمیرا
2:39







